تبليغاتX
دلتنگ از اینهمه...

دلتنگ از اینهمه...

این تفکر که آدم ها به دو دسته ی خوب و بد تقسیم میشوند، به دو دسته ی سیاه و سفید، یک تفکر احمقانه بیش نیست! تصور دو دنیای متفاوت که در آن آدم ها یا از یاران خدا هستند، و یا از نیروهای اهریمنی و شیاطین به شمار می روند از گذشته های دور نیز همیشه بوده و هست. حالا گذشته از سیاستمداران که فرمانروایان کشور ها را یا طرفدار خود(نماد حق) و یا محور شرارت(تروریست!) می دانند، هر کدام از ما انسان ها در ضمیر نا خودآگاه خود نیز چنین قضاوت هایی داریم. لغت هایی مانند: “چه آدم بدی بود”، “خیلی کثافته” و… نشاندهنده ی این نکته است که ما هم، دنیا را سیاه و سفید می بینیم.

اما حقیقت اینگونه است که آدم ها نه سفید مطلق هستند و نه سیاه مطلق. آدم ها ترکیبی همگون از خوبی و بدی، نیکی و پلیدی، خدا و شیطان هستند. این آدم های خاکستری!

نوشته شده توسط لیدا در سه شنبه هشتم دی 1388 ساعت 9:26 | لینک ثابت |

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ولی خیلی تنگ میشه گاهی میترسم بمیره اما بازم به خودش میاد و سوسو میزنه باز حیاط خلوت سیتم و جارو میزنه میگم بهش تا کی میخوای عاشق بشی و بشکنی به روی خودش نمیاره میپرسه با منی

نوشته شده توسط لیدا در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 ساعت 17:22 | لینک ثابت |

.......................خستم.......................خستم.......................خستم

نمیدونم چی می خوام من

 تو این دنیا .....

دلتنگی داره  رفیق تنهاییم میشه

من خستم از بودن به اجبار زیستن /گاهی از خودم میپرسم بود نبودم برای کسی مهمه/

هیچ دلبستگی به این دنیا ندارم من اینجااحساس خفقان میکنم ...

من عاقبت از اينجا خواهم رفت              پروانه اي كه با شب مي رفت

 

اين فال را براي دلم ديد

ديري است

مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهيان و تنهايي خودم

پر كرده ام , ولي

مهلت نمي دهند كه مثل كبوتري

در شرم صبح پر بگشايم

با يك سبد ترانه و لبخند خود را به كاروان برسانم

 اما, من عاقبت از اينجا خواهم رفت                            پروانه اي كه با شب مي رفت     

     اين فال را براي دلم ديد

نوشته شده توسط لیدا در سه شنبه پنجم شهریور 1387 ساعت 17:24 | لینک ثابت |

فقط تو ماندی
همه رفتند!
.
اما دیگر خودت را نمی شناسی
فقط من ماندم
نگاه می کنم
همه رفتند!
.
اما دیگر خودم را نمی شناسم
فقط من و تو ماندیم
نگاه کن
همه رفتند!
.
اما دیگر همدیگر را نمی شناسیم....................
نوشته شده توسط لیدا در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 23:46 | لینک ثابت |

براي سال ها مينويسم ...... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند....... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود...... هميشه يكي بود يكي نبود

نوشته شده توسط لیدا در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 23:26 | لینک ثابت |

جايی آن دورترها...دنبال چيزی ميگردم که مردم بهش شادی ميگوييند

نوشته شده توسط لیدا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 22:58 | لینک ثابت |

به من گفت بیا ، اما هرگز خودش به اندازه ی یک قدم جلو نیامد ...

به من گفت بمان ، اما هرگز خودش به اندازه ی یک لحظه حضور نداشت ....

به من گفت بخند ، اما هرگز خودش به اندازه ی یک ارزن بانیش نبود .....

به من گفت بمیر ، اما نمی دانست که خودش زودتر از من مرده است .......

اما من

امدم

ماندم

خندیدم

مردم

نوشته شده توسط لیدا در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 22:29 | لینک ثابت |

هوا رفته رفته تاریک تر می شود

من رفته رفته روشن تر می شوم
هوا رفته رفته روشن تر می شود
من رفته رفته تاریک تر می شوم
نوشته شده توسط لیدا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 21:23 | لینک ثابت |

چه رویایی و زیباست قصّه ماهی و آب دریا ،؛، امّا قصّه ی من و نیاز هایم قصّه ی دیگریست !

کرم خاکی و خاک !

 

نوشته شده توسط لیدا در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 20:23 | لینک ثابت |

کلافه ام از افکار پراکنده ای که مادام در مغزم جاریست .

خسته ام زیرا که مغلوب افکار پراکنده ی جاری در مغزم شده ام .

عاصی ام زیرا که توانایی بیرون راندن افکار پراکنده ی جاری در مغزم را ندارم .

ای کاش می توانستم تمامی این ذرات معلق و پراکنده - که انها را با نام افکار می شناسیم - را به هم جفت کنم ، تا به گونه ای انسجام یابند که دیگر هیچ سلولی و هیچ مولکولی و هیچ عنصری قدرت از هم گسیختن انها را نداشته باشد .

نوشته شده توسط لیدا در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 18:19 | لینک ثابت |

وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند، وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است، وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم... وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند... و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند... وقتي تمام عالم را قفس مي بينم... بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم.. بي تفاوت مي گذرم

نوشته شده توسط لیدا در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 20:4 | لینک ثابت |

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند

بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش

شد!

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند

نوشته شده توسط لیدا در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 11:26 | لینک ثابت |

مي خوام روي تمام سنگ هاي دنيا بنويسم دلم واست تنگ شده و آرزو ميکنم يکي از اون سنگ ها به سرت بخوره تا بفهمي دل تنگي چه دردي داره ولي نه فايده نداره تو آدم بشو نيستي ميترسم کوهم رو سرت بريزه ولي بازم نفهمي ميدوني اصولا تو نوفهمي ؟؟

 

نوشته شده توسط لیدا در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 15:38 | لینک ثابت |

مهم نيست که خسته ام...مهم اينه که باد، بارون، آسمون مال منه مهم نيست که غمگينم...مهم اينه که الان پر از تجربه ام مهم نيست که يدونه غصه دارم...مهم اينه که يه عالمه بهانه دارم براي لبخند زدن... مهم نيست دلم شکسته...مهم اينه که خدا درون دلهاي شکسته ست

نوشته شده توسط لیدا در جمعه چهارم آبان 1386 ساعت 21:19 | لینک ثابت |

تقصیر من نبود!

تقصیر من نبود که اینجا به دنیا آمدم .تقصیر هیچ کس نبود ،اما حالا هستم و روی شناسنامه ام نوشته اند فلانی ،فرزند فلانی ،متولد همین جایی که ایران می نامندش.

ایران .

کشور من ، که نمی دانم چرا تبدیل شده به غول بزرگی که از آن می ترسم ،می ترسانندم.

این را گفتم که بدانی اختیار زیادی نداشتم - نه من که همه ما - در انتخاب جایی که الان در آن زندگی می کنم.

جایی که حق طلبان زنده به گور می شوند و مجیزگویان لامذهب کیسه کیسه مال انباشته می کنند.

جایی که مدیریتهای قرون وسطایی و اعدام با طناب دار در ملا عام می خواهد دوباره رونق بگیرد تا یادمان نرود که زیاد دست از پا خطا نکنیم که این آینده دور و نزیک ماست.

و شهر من زنجان؛ یکی از شهرهای قرون وسطایی همین کشور است که وزیر کارش وعده ایجاد سالانه  یک میلیون شغل را داده بود و حالا که صندلی اش در وزارتخانه محکم شده به جای عمل به آن ،تحصیل کرده گان شهر من را بر سر سفره شهرداری تهران دعوت می کند ،آن هم با سمت رفتگری!

می دانم که نباید کار را عار دانست ،تنها چیزی که نمی دانستم این بود که شان و مقام تحصیل کرده گان شهر و کشورم در حد رفتگری است و ...

اصلا ای کاش نمی گفتند می خواهند اشتغال زایی بکنند،بیکار که بودیم لااقل یک درد داشتیم ولی  حالا که می خواهند  کار آفرینی هم بکنند تمام آبرو و حیثیتمان را به باد می دهند.

آخر بی انصاف ها ،مگر درد بی کاری برایمان کم بود که حالا اعضای شورای شهر سجاس رود آگهی استخدامی را با تمام افتخار تکثیر کرده تا درراستای اشغال زایی ، جوانان این شهر را به شهرداری تهران بفرستد!

حتما لازم بود چنین اشتغال زایی را در کارنامه مدیریتی تان ثبت کنید وبه عنوان شرایط ویژه  بنویسید  "با سه وعده غذای کافی و سرپناه؟!!!!"

حتما باید تمام بدبختی ها را به رخمان می کشیدید  و می گفتید به وضعی دچار آمده ایم که به نان شب محتاجیم و در نبودش از گرسنگی ایمانمان را هم از دست می دهیم!!!

یادم رفت بگویم که برای این کار با منت گواهی پایان خدمت یا اشتغال به تحصیل هم لازم بود تا اعضای شورای این شهر معرفی نامه ای را ضمیمه اش بکنند و همراه فرد متقاضی به شهرداری تهران بفرستند.

معرفی نامه ای که باید در آن نوشته  شود:"لطفا این دانشجوی بینوا را در بخش خدماتی آن سازمان مشغول به کار گردانید تا از صدقه سری بلایی که آقایان بر سرش آورده اند ، از گرسنگی نمیرد."


نوشته شده توسط لیدا در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 12:16 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://llleilaa.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب

پیوندهای روزانه
پسر تنها
دستنوشته های یک مانی...
عکس جوک اس ام اس شعر
mixi)

وقتی که تنها
سوسک نامه
انجمن وبلاگ نویسان ابهر
تمام پیوندها

نوشته های پیشین
هفته دوم دی 1388
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385


پیوندها
دریایی از محبت
متولد ماه مهر
یادداشت های یک دختر ترشیده
mixi e.h.s.a.n
abhar-boys\پسران ابهر
سیاه سفید
رز زرد خداوندا مرا آن ده که آن به
بنیامین
دردهای یک پسر تنها
دستنوشته های یک مانی
چه زود پائيز در افكارت ريشه كرد !
عاشق عطر یاس
ترانه(سجاد)
وبلاگ دختر عمه(شباهنگ)
قالب وبلاگ بلگفا
ایزدشهر

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

کداهنگ میخواهی بیاتو