تبليغاتX
دلتنگ از اینهمه...

دلتنگ از اینهمه...

سرگذشت یه آدم خوش شانس

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نمي رسيد

از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه‌اي كردم كه فهميد جواب «هاي»، «هوي» است

هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي‌درپي شير ميخوردم و به درد دلم توجه نمي كردم

اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب مي‌بردند.

هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي‌خورد.

هر صفحه‌اي از كتاب را كه باز

مي کردم،

جواب سوالي بود كه معلمم از

من مي‌پرسيد. اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه مي‌دانست منو فرستاد المپياد رياضي!

تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و يكي از ورقه‌ها بي اسم بود، منم گفتم اسممو يادم رفته بنويسم!

بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم نگذشته بود كه توي راهروي دانشگاه يه دسته عينك پيدا كردم، اومدم

بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد

و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي از زمين برمي‌داشتم، يهو جلوم سبز مي

شد و از اين كه گمشده‌اش

را پيدا كرده بودم حسابي تشكر مي كرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد: دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجي‌اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كي


يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از بچه‌ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون،

منم سرك كشيدم ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و الان هم استاد شمام

!كسي سوالي نداره

حتما کلی خندیدی پس یه نظر هم بده که چشم نخوری

 

نوشته شده توسط لیدا در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 20:16 | لینک ثابت |

اطلاعیه مهم انجمن تنبلان

 

تنبلهاي عزيز توجه فرمايند دستورالعملهاي جديد رسيد:

سعي كنيد روزها استراحت كنيد تا شبها راحت بتوانید بخوابيد


در نزديكي تخت خوابتان صندلي بگذاريد تا اگر از خواب بيدار شديد روي آن نشته و استراحت كنيد


ايستادن به رفتن، نشستن به ايستادن وخوابيدن به نشستن اولويت دارد

جايي كه ميتوانيد بنشينيد چرا مي ايستيد؟


كار امروز را به فردا موكول كنيد و كار فردا را به پس فردا


اگر حس كار كردن به شما دست داد كمي صبر كنيد تا اين حس از شما بگذرد


از همه دير تر سر سفره رفته و زودتر بلند شويد تا زحمت چيدن و جمع كردن سفره به شما تحميل نشود

براي كار هميشه فرصت هست پس از استراحت غافل نشويد

در ميهماني ها حتما با خود بالش ببريد شايد فرصتي براي استراحت بدست آورديد

به خواب نگوييد كار دارم به كار بگوييد خواب دارم

یک نظر = سرمایه ای برای نوادگان شما

نوشته شده توسط لیدا در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 19:41 | لینک ثابت |

 

من دلم خیلی برات تنگ شده.... به اندازه هزاران سال... چی میشد دستمو می گرفتی و با خودت می بردی اون بالا بالا ها.....تا انقدر از زمین دور شم که همه چیزای زمینی رو فراموش کنم... حتی عشق زمینی رو... چی می شد اگه دوباره نگاهم میکردی تا دوباره یاد اون روزی بیفتم که با چه شوقی ازت اجازه گرفتم تا به این دنیا بیام...

ای کاش هیچ وقت بهم اجازه نمی دادی.... هیچ وقت!!!!

؟خدایا تو خدا گفتی که در قلب شکسته خانه داری ؟خدایا تو خدا گفتی که در قلب شکسته خانه داری

نوشته شده توسط لیدا در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 17:29 | لینک ثابت |

آفت هاي برتر چت: 1ـ تقويت صفت دروغگويي 2ـ مبتلا

 شدن به بزرگترين گناه ها (سر کار گذاشتن مردم) 3ـ افسردگي

____________________________________________

نوشته شده توسط لیدا در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 17:23 | لینک ثابت |

توي قاب سرد اين آينه‌ها، تصوير آدمکی، شکسته بود. آدمک خسته و غمگين و سياه، روبروي آينه نشسته بود. تو چشاش، ابراي بارون زده‌ي تلخ و سياه، رو لباش، قصه‌ی دلتنگي تو، قصه‌ی دلتنگي ما، نشسته بود. کی با دشنه‌هاي کين، کی با داس عشق و دين، بريده ريشه‌هاي، اين آدمک رو از زمين؟ واسه اين آدمک شهر گناه، آسمون ، رنگ رهايی رو نداشت. قفس تيره و تاريکه زمين، واسه‌ي آدمکم جايی نداشت....

____________________________________________

نوشته شده توسط لیدا در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 17:1 | لینک ثابت |

 

... ...خوب نگاه کن

چی می فهمی !؟ آره درسته که...

اما این حرفم درسته که میگن تقریبا تو همه

 چیز استثنا وجود داره ! قبول داری !؟

خیلی وقتا این ماها هستیم که مسیر زندگیمونو

 

مشخص میکنیم یا حتی میتونیم به اون جهت

بدیم !!

قبول داری دیگه ؟

کافیه بخوایم تا بشه ... میدونم سخته !

خیلی ... اما شدنیه

...

 

دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد

 

سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی

 

چه کسی هستید؟

« خلیل جبران » شاعر معروف لبنانی نوشت که تنها یکبار در زندگیش لال شده و آن زمانی بوده که کسی

 از او پرسید :

« شما کی هستید؟ »این سوالی است که جوابش را با کلمات نمی توان داد ، زیرا آنچه ما هستیم شکل ندار

د و کلمات متعلق به دنیای شکل هستند.جواب این سوال از حوزهُ فیزیکی نمی آید.هر کدام از ما قبل

 ا

ز

 

 آنکه بدنی با روح باشد ، روحی است با بدن.روح نمی تواند با ابزاری که ما مواد دنیای را مشاهده

 می

کنیم

، سنجیده و یا مشاهده گردد.

شاید بهترین روش جواب دادن به این پرسش توجه به آنچه نیستیم می باشد.

پاسخ « نیسارکادتا ماهاراج » در کتاب « من آنم » جالب است.او می نویسد :

 

« همان طور که رنگ های این فرش به دلیل وجود نور است ولی نور رنگ نیست ، همین طور هم جهان توسط شما بوجود آمده ولی شما جهان نیستید. »

آنکه جهان را می آفریند و نگهداری می کند خداست

 ، اما در نهایت شما دلیل وجود خدا هستید نه چیز دیگری.زیرا قبل از هر پرسشی در مورد خدا شما

بایستی برای ابزار این پرسش حضور داشته باشید.

شما آن جوهر نادیدنی هستید که وجود خدا و دنیا را ثابت می کند.

حال شما بگویید کی هستید؟؟؟

 

 

؟

 

سلام دوستان خوبم كه بهم سر ميزنين از همه شما سپاس گذارم

و کاریم ببخشيد اگه من نميتونم به شماها سر بزنم بخدا مشغله فكري و درسيم اونقدر زياد كه نميتونم

بيام زود زود آپ كنم ولي ميام نظرات خوب شما را ميخونم متاسفانه نميتونم بهتون سر بزنم و از خود يه

يادگاري در صفحه شيبرين وبلاگتان بگذارم

با عرض پوزش از بابت همه چيز عزيزانم

 

علم ثابت کرده که شکر در آب حل مي شه . پس هيچ وقت زير بارون نرو چون شيرين ترين دوستمو از دست مي دم

نوشته شده توسط لیدا در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 16:57 | لینک ثابت |

خدايا با من باش، مرا نجات بده از سردرگمي، از پوچي، از بيهودگي. بزرگي قدر دريا، قطره اي را منت گذار تا مرا ياري كند كه ياراي شناختت را داشته باشم، مرا ياري كن كه زبانم را به نامت آشنا كنم، خدايا قلبي دارم مملو از دوستي و حب تو، خدايا قلبم را به نورت روشن ساز تا بتوانم با چشماني باز آياتت را ببينم، خدايا مرا نجات دهنده اي جز تو سراغ نيست، با من باش تا آخرين نفس تا هنگامي كه مرا در گور مي نهند با من باش، با من باش در غصه ها، شادي ها، رنج ها، در همه ي لحظات با من باش، فقط تو را مي خوانم و مي گويم: خدايي بزرگ دارم ... مشكلاتم كوچك و حقير مي شود.

می خواهم اعتراف کنم و بخشیده شوم. می خواهم پیدا کنم و گم نشوم. می خواهم ببینم و فراموش نکنم. می خواهم بجنگم و پیروز باشم. می خواهم بنویسم و یاد شوم. من می خواهم و این زنده بودن مرا یاد می آورد. می خواهم دیوانه باشم و عاقل شوم. می خواهم ویران کنم تا ساخته شوم. می خواهم بشکنم تا بند زنم. می خواهم گوش کنم تا سنجیده شوم. می خواهم شاهد باشم تا بگذرم. می خواهم نفس بکشم تا لمس کنم. می خواهم بفهمم تا بزرگ شوم. می خواهم گریه کنم تا بخندم. می خواهم صدا کنم تا بفهمی که گنجشک ها تو را صدا نمی زنند. می خواهم گرم شوم تا خورشید باشم. می خواهم ببندم تا آزاد باشم. می خواهم سقوط کنم تا قانون دافعه را ثابت کنم. می خواهم ساکن شوم تا قانون جاذبه را بفهمم. می خواهم فیلسوف باشم تا سوال کنم. می خواهم زوال را ببینم تا هستی باشم. می خواهم خیال کنم تا کودک باشم. می خواهم خیره باشم تا درک کنم.

در این دنیای وارونه که هر لحظه ممکن است زمین سقوط کند یا خورشید یخ بزند جایگاه من کجاست. خدا را گم کردم. گفتند با چشم دلت ببین. چشم دلم را جا گذاشتم. در کودکی.

من می خواهم برگردم به کودکی تا خدا را پیدا کنم. در چشمان همان زنبوری که بر سر انگشت کوچکم بوسه زد. می خواهم خدا را پیدا کنم در صدای بادی که لای پره های دوچرخه ام می پیچید. می خواهم خدا را پیدا کنم در صدای شکستن شیشه ی همسایه. می خواهم خدا را پیدا کنم در یک بستنی قیفی. خدا را در چشم مادرم وقتی تا سپیده بر بالینم می نشست و دستمال خیس بر پیشانی تب دارم می گذاشت. خدا را پیدا کنم در گردش چرخ های کالسکه ی کوچکم. می خواهم خدا را پیدا کنم در صدای گربه ای که آواره اش کردم.

من به کجا رسیده ام بدون آنکه مسیری را طی کنم. من به کجا رسیده ام بدون آنکه گلی را پرپر کنم. وقتی می خواستم بخوابم خمیازه می کشیدم. چشمانم قرمز میشد. اما خواب کجاست؟ خواب من... رویای من... آرامش من... می خواهم برگردم به کودکی ام تا بهار را ببویم. تابستان را بخورم. پاییز را ببارم. زمستان را سفید باشم. تا روز ها روشن باشم و در شب ها تیرگی مطلق. روز پویایی است و شب نیز پویایی. این تعبیر آرامش است از زبان شکلاتی که در دست من است. بزرگی که می خواهد کودک باشد. می خواهم یک مورچه باشم. به راه لانه بروم. بار به دوش داشته باشم. می خواهم یک شن ریز باشم. خاک شوم. یا آدم شوم. یا آدم های مدعی را بپوشانم. می خواهم یک قطره آب باشم. یا سیراب کنم. یا بخشکانم. می خواهم نور باشم. بتابم. گرم کنم. پاک کنم.تطهیر کنم. می خواهم سرم را ببندم با دستمالی که بوی بهشت می دهد. شاید سردرد دلتنگی ام درمان شود. می خواهم... فقط می خواهم... و اصلا هم دوست ندارم قانع باشم....!!!

خدا جونم!!خدایا

دوباره مثل همیشه دلم برات یه ذره شده... یه ذره کوچولو.... یاد اونوقت ها می افتم که تو خواب دستام رو تو دستای گرمت می ذاشتم و انقدر حرارت می گرفتم که توی تو آب می شدم... با تو یکی می شدم.... یاد اونوقت ها که مثل بچه های کوچولو گوله گوله اشک می ریختم و تو با نور امید بخشت اونا رو خشک می کردی... یاد اونوقت ها که مامان و بابام اون سیب ممنوعه رو خوردن و تو از خونت روندیشون....دلم برات تنگ شده...برای اونوقت ها که بغض یه سالمو یه شبه برات باز می کردم و تو هم گوش می دادی...اونوقت که همه چی داشتم و فکر می کردم هیچی ندارم....من الان هم احتیاج به تعمیر ندارم.... من هنوز هم سرپا هستم... هنوز هم نشکستم... هنوز هم می تونم اونی باشم که تو می خوای...

خدایا

درخت ها وقتی می خوان از تو تشکر کنن برگ هاشون رو برات تکون می دن.... گلها وقتی می خوان ازت یاد کنن انقدر جلوت خم می شن تا وقتی که بمیرن.... دریا وقتی می خواد محبتش رو به تو ثابت کنه ذره ذره آب می شه ... بخار میشه و میاد پیشت.... ولی من چی؟؟؟ من چی دارم که باهاش نشون بدم که فقط تو رو می خوام ... می خوام بهت یه چیزی نشون بدم... می خوام برات یه کاری کنم که قشنگ لمس کنی که جز تو کسی رو ندارم....

خدایا

دستای من منتظریه دستیه که قفس رو تجربه نکرده باشه.... یه چشم به راهی که به همون مسیری که من نگاه میکنم چشم دوخته باشه...

خدایا

دلم برای اون آسمون آبی که میشد تو رو اون دور دوراش دید تنگ شده.... برای اون نسیمی که همیشه بوی تو رو برام می یاورد یه ذره شده... واسه اونوقت هایی که از زور غصه می خوابیدم تا دیگه بیدار نشم... وقتی از زور گریه حتی تو دلم هم نمی تونستم باهات حرف بزنم...

خدایا

دلم می خواد انقدر بهت نزدیک شم که حتی یه مانع هم بین ما وجود نداشته باشه...

خدایا

دلم خیلی برات تنگ شده.... اصلا گمت کردم... مثل اون قوی سپیدی شدم که بالای سر جفت مرده اش میشینه و انقدر آواز می خونه تا بمیره.... مثل اون برگ عاشق بهار شدم که می یفته و زیر پای عابرا ناپدید میشه... مثل اون گوله تگرگی شدم که به امید رود شدن میاد پایین ولی آخر هم می یفته رو آسفالت خیابون...مثل اون تکه سنگی شدم که به امید آدم شدن خاک میشه ولی...

خدایا

من دلم خیلی برات تنگ شده.... به اندازه هزاران سال... چی میشد دستمو می گرفتی و با خودت می بردی اون بالا بالا ها.....تا انقدر از زمین دور شم که همه چیزای زمینی رو فراموش کنم... حتی عشق زمینی رو... چی می شد اگه دوباره نگاهم میکردی تا دوباره یاد اون روزی بیفتم که با چه شوقی ازت اجازه گرفتم تا به این دنیا بیام...

ای کاش هیچ وقت بهم اجازه نمی دادی.... هیچ وقت!!!!

 

؟خدایا تو خدا گفتی که در قلب شکسته خانه داری ؟خدایا تو خدا گفتی که در قلب شکسته خانه داری

 

نوشته شده توسط لیدا در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 16:46 | لینک ثابت |

پنجره:

پنجره زندگی من پر از معناست،پر از خاطره،تصویری از گذشته.

گاهی:

خدایا ! گاهی می پندارم دوری از من،خیلی دور، دورتراز همه چیز و همه کس،

و گاهی فکر می کنم از دلم به من نزدیکتری.

خالی از واژه:

خدایا ! فریاد در گلویم میشکند و سنگ یاد تو لحظه های شیشه ای را در هم میکوبد،

ثانیه ها غریبا نه میگذرند ومن خالی از واژه اما لبریز از تو آرام میگیرم.

یاد تو :

یاد تو مرا تا ساحل رستگاری می برد ، یاد تو مرا به صبح پیوند می زند،

ای پروردگار مهربان در جاده های رنج و مصیبت مرا فراموش مکن .

دیروز و امروز: دیروز از پل مهربانی و لطف تو عبور کردم و به مرز خوشبختی رسیدم، امروز درچهارراه سرگردانی به انتظار نگاه توام ای آفریدگار مهربان تا از کدام سمت بنوازیم. دریغ: دریغ از روزهای رفته،دریغ از امروز و دریغ از فردا وقتی انسان اینقدردر پیله غفلت اسیر است

 

 

 

خراب کردن سخت نیست ولی........

انساني موفق است

كه با تك تك آجرهايي كه به طرفش پرتاب مي شود

خانه بسازد

نوشته شده توسط لیدا در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 16:37 | لینک ثابت |

این متنو چند وقت پیش یک جایی خوندم حیفم اومد شما نخونینش واسه همین براتون نوشتمش

حالا اگه خواستید بخونینش...

...تا به حال فكر كردي چرا نيلوفر رو آب مي شكفه ؟ تا به حال به اين گل قشنگ ، كه انگاري يه رازي تو دلشه خوب نگاه كردي ؟ تا به حال زير نور مهتاب به سايه روشن گلبرگاي نيلوفر كه رو آب مي رقصند ،زل زدي؟ مي دوني ماه خاطرشو خيلي مي خواد! اصلا مي دوني چرا ريشه هاي نيلو فر به جاي اينكه تو خاك باشه رو آبه! نه بند زمينه ، نه قفل آسمونه ، تنها و رهاست. مي دوني كه نيلوفر تو بركه هاي آروم و ساكته نه تو رودخونه هاي پر جنب و جوش! وقتي دلت ياد گرفت چه جوري آروم بگيره ، چه جوري ساكت بشه ، رو صفحه زلال و صافش مي توني شكفتن گل نيلوفر رو ببيني. وقتي ديديش يه حسي مثه عشق تو وجودت جون مي گيره . بعد از اون لحظه مثل نيلوفر آب از سرت گذشته واسه هميشه عاشقي.

...... .......

.

دل آدمها به اندازه حرف هاشون بزرگ نيست ولي حرفي که از ته دل باشه مي تونه آدم بزرگي بسازه

نوشته شده توسط لیدا در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 ساعت 16:32 | لینک ثابت |


Ye rooz Del ba khodesh ahd bast ke az in be baad sang misham , sang shod...........raft miyoone sangasheghe ye sange dige shod neshast , ama...........a
نوشته شده توسط لیدا در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 ساعت 22:13 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://llleilaa.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب

پیوندهای روزانه
پسر تنها
دستنوشته های یک مانی...
عکس جوک اس ام اس شعر
mixi)

وقتی که تنها
سوسک نامه
انجمن وبلاگ نویسان ابهر
تمام پیوندها

نوشته های پیشین
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385


پیوندها
دریایی از محبت
متولد ماه مهر
یادداشت های یک دختر ترشیده
mixi e.h.s.a.n
abhar-boys\پسران ابهر
سیاه سفید
رز زرد خداوندا مرا آن ده که آن به
بنیامین
دردهای یک پسر تنها
دستنوشته های یک مانی
چه زود پائيز در افكارت ريشه كرد !
عاشق عطر یاس
ترانه(سجاد)
وبلاگ دختر عمه(شباهنگ)
قالب وبلاگ بلگفا
ایزدشهر

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

کداهنگ میخواهی بیاتو