دلم گرفته.... شایدم دلتنگم.. خیلی زیاد.. نمی دونم بازم حسابش از دستم در رفته که.....
.حوصله هیچ چیز و هیچکسی رو ندارم... بازم من غرغر می
کنم.. من کی غرغر نمی کنم.. اصلا می دونی چیه؟؟؟؟؟؟
..................دلم که واسه خودم تنگ می شه این هذیون ها رو می گم.. دلم که واسه اون روزا تنگ می شه، همه چیزا از اول میاد سراغم.. یاد بچگیام که می کنم دلم تنگ می شه واسه بیخیالیام و خوش بودنام...
دلتنگ شدم واسه خود اون روزام.. چقدر با الانم فرق می کردم.. شاید زمین تا آسمون.. اصلا یه نفر دیگه بودم.. فکرم، اخلاقم، رفتارم، عقایدم، ارزشهام و هر چیزی که فکرش رو بکنی با الانم فرق می کرد.. البته می دونی هشت، نه سال گذشته از اون روزا.. باید هم فرق کنه همه چیز اما راستش رو بخوای هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر همه چیز فرق کنه...
دلم هنوزم گرفته است..............................بازم بگذریم....
دل مي گيرد و ميميرد و هيچ کس سراغي ز آن نمي گيرد. ادعاي خدا پرستيمان دنيا را سياه کرده ولي ياد نداريم چرا خلق شديم. غرورمان را بيش از ايمان باور داريم. حتي بيش از عشق
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو که
بشر را اينقدر دوست داري غم را چرا آفريدي؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من که خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد
من لحظه لحظه خود را گم کرده ام در اين راه
آيينه ام کجايی؟! آيينه ام کجايی؟!...
خدايا با من باش، مرا نجات بده از سردرگمي، از پوچي، از بيهودگي
. بزرگي قدر دريا، قطره اي را منت گذار تا مرا ياري كند كه ياراي
شناختت را داشته باشم، مرا ياري كن كه زبانم را به نامت آشنا كنم
،
خدايا قلبي دارم مملو از دوستي و حب تو، خدايا قلبم را به نورت
روشن ساز تا بتوانم با چشماني باز آياتت را ببينم، خدايا مرا نجات
دهنده اي جز تو سراغ نيست، با من باش تا آخرين نفس تا هنگامي
كه مرا در گور مي نهند با من باش، با من باش در غصه ها، شادي
ها، رنج ها، در همه ي لحظات با من باش، فقط تو را مي خوانم و مي
گويم: خدايي بزرگ دارم ... مشكلاتم كوچك و حقير مي شود
نوشته شده توسط لیدا در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 ساعت 19:7 |
لینک ثابت |