کاش مي شد بفهمي که
وقتي چشماي من باروني مي شه نياز به دليل نداره گاهي کوچکترين جرقه اي حتي
يک نگاه مي تونه سيلي به راه بياندازه کاش مي دونستي چقدر دلم گرفته گاه از
زمين زمان دلتنگم گاه دلم ي خواد از همه ببرم برم يه جايي که هيچ کس نباشه
داد بزنم شايد بگي تو چه مشکلي داري ؟آره حق داري من چه مشکلي دارم
دلم مي سوزه نه زبانم ياراي گفتگو داره نه توانايي خودداري نمي دونم
گاه فکر مي کنم صداي من را هيچکس نمي شنود(آهاي کسي هست )
دلم تنگه براي روزهاي بي غم روزهاي بي
اضطراب روزهاي بي غصه براي آرامش دلم تنگه براي اينکه خودم باشم
دلم تنگه براي لحظه لحظه زندگي کردن دلم تنگه براي خنده هاي بي دليل
و فريادهاي شاد دلم تنگه حتي براي گريستن هاي بي دليل هم دلم تنگه .
حق داري اگر بگي ديوانه اي هم
حق داري اگر مي گي قرصاتو بخور هم حق داري چون از غوغاي
درون من هيچ نمي داني کاش مي شد دلم را بشکافي هرچه توش هست ببيني
تودرفکر آينده اي و
مشکلات خود اما من با هردو مشکل دارم هم با حال هم با آينده مي ترسم
دستهاي ناتوان از نوازش دستانم ديگر چشمان به آسمان و باراني تر از آسمان
من به عشق نياز دارم و بي اون زندگي براي من مقدور نيست اما
عــــــــشق کلمه اي که زير خروارها خاک مدفون شده حس غريب بي نامي که در
آغوش مي گيرد
مارا حق داري حق داري که به من بخندي حق داري بخندي بر من .............
نوشته شده توسط لیدا در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 23:10 |
لینک ثابت |