تبليغاتX
دلتنگ از اینهمه...

دلتنگ از اینهمه...

نوشته شده توسط لیدا در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 0:52 | لینک ثابت |

« استعفاء »
 به نام خدا و با سلام
بدين وسيله رسمًا از بزرگسالي استعفاء مي دهم و مسئوليت هاي يك كودك 8 ساله را قبول مي كنم .
مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه اينجا يك رستوران 5 ستاره است .
مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است ، چونكه مي توانم آن را بخورم .
مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خودم را در هوا پرواز دهم .
مي خواهم به گذشته برگردم ، وقتي همه چيز ساده بود ، وقتي داشتم رنگ ها را ، جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم ، وقتي نمي دانستم كه چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم .
مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند .
مي خواهم ايمان داشته باشم كه هر چيزي ممكن است و مي خواهم كه از پيچيدگي دنيا بي خبر باشم .
مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود بر گردم . نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري ، خبر هاي ناراحت كننده صورتحساب ، جريمه و ...
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم ، به يك كلمه محبت آميز ، به عدالت به صلح ، به فرشتگان ، به باران ، به ...
اين دسته چك من ،كليد ماشين ، كارت اعتياري و بقيه مدارك ، مال شما .
من رسما از بزرگسالي استعفاء مي دهم .
نظر شما چيست ؟؟؟
اي بهترين همراه من بيا تا بودن را آنطور كه مي خواهيم تجربه نماييم
نوشته شده توسط لیدا در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 0:49 | لینک ثابت |

                                  شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "


استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعني همين شاگرد پرسيد: " پس
ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر

جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعني همين!!

نوشته شده توسط لیدا در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 ساعت 0:7 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط لیدا در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 23:56 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://llleilaa.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب

پیوندهای روزانه
پسر تنها
دستنوشته های یک مانی...
عکس جوک اس ام اس شعر
mixi)

وقتی که تنها
سوسک نامه
انجمن وبلاگ نویسان ابهر
تمام پیوندها

نوشته های پیشین
هفته دوم شهریور 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته سوم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته اوّل مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته دوم خرداد 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385


پیوندها
دریایی از محبت
متولد ماه مهر
یادداشت های یک دختر ترشیده
mixi e.h.s.a.n
abhar-boys\پسران ابهر
سیاه سفید
رز زرد خداوندا مرا آن ده که آن به
بنیامین
دردهای یک پسر تنها
دستنوشته های یک مانی
چه زود پائيز در افكارت ريشه كرد !
عاشق عطر یاس
ترانه(سجاد)
وبلاگ دختر عمه(شباهنگ)
قالب وبلاگ بلگفا
ایزدشهر

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

کداهنگ میخواهی بیاتو