یک جای چشمم به نوشته ای بر خورد که خوشم اومد متن قشنگی که ادم وا دار به فکر میکنه :
((((. انسان! چرا غير خدا را ميخواهي؟! مگر از غير او چه ديدهاي؟! اگر او نخواهد هيچ چيز مؤثر نيست، و برگشت تو به اوست! چه شكرهاست در اين شهر كه قانع شدهاند شاهبازان طريقت به شكار مگسي!! خدا را گذاشته، غير خدا تحصيل ميكني؟! چرا اين قدر دور خودت چرخ ميخوري؟! خدا را بخواه و همه خواستنيها را مقدمه وصول او قرار بده، مشكل اين جاست كه ما همه چيز را براي خود ميخواهيم حتي خدا را)))))
نمیدونم چی می خوام من تو این دنیا .....
گاهی وقتا به در دیوارخیره میشم بغض میکنم احساس میکنم هیچ کس درکم نمیکنه پیش میاد دلت از این قفس خسته بشه سجادتو پهن کنی واحساس کنی چقدر دلت تنگه.........دلت پر بکشه چقدر احساس خوبی وقتی همه چیزایی که تو قلبت سنگینی میکنه به گسی میگی که بی همتاست ..سبک میشی و شرمنده این همه محبت........
دلم گرفته ..........من نمیدونم چه نقشی بازی میکنم.گم شدم تو سیاهیو اوهام
دلتنگی داره رفیق تنهاییم میشه تا بحال شده دلت انقد تو سینه تنگ بشه که احساس خفگی کنی
خدای من نازنینم دلم این قفس نمیخواد از تو فرسنگ ها فاصله گرفتم / ه
نازنینم تنهام میزاری حالا که بیشتر از هر زمانی بهت نیاز دارم بغضی عجیب وجودمو گرفته بی تو همه دنیا برام مثل قفس /اگر نیستم آنچه بودم ولی تو همانی که بودی مهربانم اسیرم اسیر دل اسیر هوسهای بی حاصل.......
تو بهتر از هر کسی میدونی هیچ دلبستگی به این دنیا ندارم من اینجااحساس خفقان میکنم .....
نازنینم میدونم همیشه باهام خوب بودی این منم که همیشه ناسپاس بودم چرا تنبیه ام نمیکنی من لایق این همه خوبی تو نیستم من خستم از بودن به اجبار زیستن /گاهی از خودم میپرسم بود نبودم برای کسی مهمه/
من عاقبت از اينجا خواهم رفت پروانه اي كه با شب مي رفت
اين فال را براي دلم ديد
ديري است
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهيان و تنهايي خودم
پر كرده ام , ولي
مهلت نمي دهند كه مثل كبوتري
در شرم صبح پر بگشايم
با يك سبد ترانه و لبخند خود را به كاروان برسانم
اما, من عاقبت از اينجا خواهم رفت پروانه اي كه با شب مي رفت اين فال را براي دلم ديد
نوشته شده توسط لیدا در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 20:1 |
لینک ثابت |