نوشته شده توسط لیدا در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 22:55 | لینک ثابت |
قدرت كلمات
چند قورباغه از جنگلی عبور می كردند كه ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند كه دیگر چاره ای نیست، شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه، این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان كوشیدند كه از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر، دائما به آنها می گفتند كه دست از تلاش بردارید. چون نمی توانید از گودال خارج شوید، به زودی خواهید مرد. بالاخره یكی از دو قورباغه، تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد. اما قورباغه دیگر با حداكثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می كرد. بقیه قورباغه ها فریاد می زدند كه دست از تلاش بردار. اما او با توان بیشتری تلاش كرد و بالاخره از گودال خارج شد. وقتی از گودال بیرون آمد، بقیه قورباغه ها از او پرسیدند:«مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟» معلوم شد قورباغه ناشنواست. در واقع او در تمام مدت فكر می كرده دیگران او را تشویق می كنند.
:
نوشته شده توسط لیدا در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 22:50 | لینک ثابت |
شعبان.....!!!!!
و سلامی دوباره
تابستان هم در حال گذره .این بدترین تابستان عمرم بود. بار اولم نیست که از تابستان گله مندم و قطعا آخرین بار هم
نخواهد بود
نوشته شده توسط لیدا در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 20:44 | لینک ثابت |
نوشته شده توسط لیدا در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 20:50 | لینک ثابت |
نگراني هرگز از غصه فردا چيزي نمي كاهد ، بلكه فقط شادي امروز را از بين مي برد
نوشته شده توسط لیدا در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 20:43 | لینک ثابت |